از شمارۀ

دیدار، جایی در موسیقی

روزنگاریiconروزنگاریicon

شب‌گریه‌های عارف

نویسنده: بردیا محبی صمیمی

زمان مطالعه:5 دقیقه

شب‌گریه‌های عارف

شب‌گریه‌های عارف

"گریه را به مستی بهانه کردم / شکوِه‌ها ز دست زمانه کردم

آستین چو از دیده برگرفتم / سیل خون به دامان روانه کردم!"

ساعت 3:55 بعدازظهر گرفته‌ی اردیبهشت‌ماهِ نابهشتی، آسمان خاکستری‌رنگ به مدد توده‌های ابر سیاهش جوهره‌ی غم‌افزای تصنیف معروف مرحوم عارف قزوینی را در وجودم به سیلان درمی‌آورد. سال‌هاست که تصنیف‌های عارف را به شکل‌های مختلف در گوشه‌و‌کنار زندگی می‌شنوم و در معیت آن‌ها روز می‌گذارم، اما هرگز نشده که از سطح شنیداریِ آن‌ها راه به معنی ببرم و بیایم و بنویسم که عارف در فلان‌جا و فلان تاریخ از چه دردی سروده، یا چه دردی عارف را سروده.

مگر نه این‌که برای واکنش‌های مطروحه به موسیقی سه سطح قائل‌اند؟ سطح نخست زیبایی کلی ترانه و موسیقاست. در این سطح فرد به سبب جذابیت کلیت موسیقی به آن گوش ‌می‌دهد و نوعی جذب‌شدگیِ ظاهری مشهود است. در سطح پسین گوش‌سپاردن به‌سبب احترام و ارادتی‌ست که برای خالق و خواننده‌ی موسیقی قائل می‌شویم و در سطح پایانی که ورای همه‌ی این‌هاست، گوش‌دادن به‌سبب مفتون‌شدگی به روش خلق معنا و هم‌گونی اتمسفر آن ترانه با فضای فکری فرد در یک نازمان و نامکانِ ذاتی‌ست؛ ترانه شما را با خود می‌ببرد به هر کجا که خواهد.

من اما فکر می‌کنم که سطح چهارمی نیز وجود دارد و آن زیستنِ ترانه است. اکنون و در این نوشته قصد دارم که از محنت هر گونه چارچوبی که برای ما در هنر و لذت‌بردن از هنر برای خود هنر ترسیم می‌کنند، رها شوم و مقداری هم از این اعجابِ عبور کردن از «هست»ها و پرداختن به «شاید»های خلق‌کردنی را در اختیار خوانندگان قرار دهم. چون به هرحال این ما هستیم که می‌توانیم این چارچوب‌های زبان‌زداینده را که اتفاقاً از پیش‌تعیین‌شده‌اند و هدفی جز توجیه منطق‌های بیش‌ازحد عقلانیت‌گرا و ابزارگونه را ندارند؛ در هم شکسته و به جوهره‌ی عمیق و پویای موسیقی دست یابیم.

طهران، سال 9-1288 ه.ش. زمستان سرد است و مردم از ترس قزاق‌ها در خانه‌های‌شان چپیده‌اند. چهار سال است که از رسمیت‌یافتنِ مشروطه می‌گذرد، اما تنها روی کاغذی رسمی‌ست که مظفرالدین‌شاه آن را امضا زد و با مرگش به فراموشی سپرده شد؛ چیزی جز تاریخ زمان نشده و مردم با شنیدن نامش به یاد کُشت‌وکشتارهای میدان توپ‌خانه و یارکشی‌های دولت و مجاهدان آزادی‌خواه می‌افتند. وعده‌های نان‌وکباب پیشکش، مردم همان نان خالی را هم به دیده‌ی منت می‌گیرند، گفتی که چیزی بس شگرف است که تا به‌حال ندیده‌اند. شکر تلخی بود که مردم گفتند شیرین است؛ برویم و از شاه ممالک محروسه‌ی ایران، دیوان مظالم بخواهیم، قانون بخواهیم و امنیت طلب کنیم بلکه مشروطه دهد و پارلمانی که شاید بتوانیم به غرب‌دیدگان، مستشارالدوله‌ها، طالبوف‌ها و آخوندزاده‌ها نشان دهیم که ما هم می‌توانیم «فرانسه شرق» باشیم.

اما آن‌ها نمی‌دانستند که مغزهای برانگیخته و ملتهب‌شان جلوتر از خودِ واقعی آن‌ها را دیده است و در حسرت، روی ارض موعود به پیش می‌رود. رفتند و دیدند نه زیرساختی و فوندانتی برای تغییر ساختار قدرتی با عمر 14 قرن را دارند و نه می‌توانند که از نوشدگی و تجدد دست کشند. ناگزیر نهال نوپای مشروطیت را با معجون نیمه‌‌مقوم استبداد و تنویر به عمل آوردند که فقط زنده بماند. در همین حال افرادی بودند که می‌گفتند بایستی این نهال را با خونِ دل پروراند و تنها از این راه است که می‌توان دوامش را به چشم دید. آن‌ها نه به استبداد نورانی، که میوه‌ی این نهال باشد، باور داشتند و نه حاضر بودند بپذیرند که باورشان به تحقق آزادی، هیچ هم‌چون پوچ بوده. گریه‌‌شان را به مستی بهانه می‌کردند و از غفلت وزرا و وکلای ملت به وقت به‌سرقت‌بردن سیم و زر ایران در مجلس شورای ملی فریاد می‌زدند. از قضا ابوالقاسمِ نامی، جوانیِ عمرش با مشروطه معاصر شد و اتفاقاً بسیار به تاریخ ایران زمین علاقه‌مند بود. کم‌کم در سال‌های پیش از صدور فرمان، تصنیف‌هایش زبانزد عام‌و‌خاص می‌شوند و سبک نابِ خود را، چه در صراحت گفتاری و چه در صراحت موسیقایی، پایه می‌گذارد. زدوبندهایی با تجار محتکر درمی‌گیرد و از این شهر به آن شهر متواری می‌شود.

ابوالقاسم عارف قزوینی سنت‌شکنی از جنس سنت‌شکنانِ چارچوب‌ستیز نسبت به هنر بوده است و می‌گوید: «تصنیف، تحریر نمی‌خواهد؛ چراکه مردم عادی‌ای که صدا و حنجره ندارند نیز بتوانند آن را اجرا کنند.» از این رو او خود را به‌عنوان شاعر و ترانه‌سرایی مردمی قلمداد می‌کرد و پایگاه اجتماعی کنسرت‌هایش مردمی بود و نه مجلسی؛ و در عین حال گذار زمان چنان مجاب کرده بود که از آدمیان عصر خودش روی برتابد و به انزوا پناه بَرَد؛ که چنین رویه‌ای با تعمق در تصنیف‌هایش قابل استنباط است. به هر نحو عارف هم مانند دیگر شعرای وطن‌خواه و مجاهد معاصرش، نیروی فرهنگیِ پیش‌رانِ این عصرِ گذار تلقی می‌شد که سیطره‌ی زشت‌خویی‌ها و دژرفتاری‌های دیگران مانع تحقق آرمان‌هایش شد.

اما برگردیم به بحث خودمان. هدف این نیست که بگوییم در گذشته چنین و چنان شد بلکه هدف این است که بگوییم تصنیف «از خون جوانان وطن لاله دمیده» و ظرافت وی در سرایش ترانه، ‌که محتوایش نمودی از وقایع روز خودش بوده است، چه‌طور ما را از حالِ تاریخ برمی‌دارد و به 120 سال پیش می‌برد. عارف ما را همراه خود می‌گریاند، همراه خود به شور و خروش وا می‌دارد و دل‌های‌مان را به‌جهت خموشی مورد عتاب از برای نجوشیدن چون خُم قرار می‌دهد[1] و ما نمی‌توانیم در برابر این نیروی او برای درک جزء‌به‌جزء وقایع روزگارش از طریق واژگان و عبارات تصنیف مقاومت کنیم. لیبرال‌ترین و خردگراترینِ ما نیز حداقل در سُوِیدای وجودی خودش به این هجمه‌ی حاذق‌بودن عارف در نهایت اقرار می‌کند؛ آن‌چنان که من بدان اقرار می‌کنم.

 

[1] اشاره به تصنیف «گریه را به مستی...» از عارف قزوینی:

دلا خموشی چرا؟ / چو خم نجوشی چرا؟

برون شد از پرده راز / تو پرده پوشی چرا؟

تصویر: (Aref Qazvini (1882-1934

بردیا محبی صمیمی
بردیا محبی صمیمی

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.